کاربر گرامی شما به عنوان مهمان وارد این سایت شدید در صورتی که از اعضای این سایت هستیدوارد شوید در صورتی که عضو انجمن نیستید ، برای استفاده از کلیه خدمات ارائه شده ثبت نام کنید.
تابستونم داره تموم میشه ... همیشه یه اضطرابی میاد سراغم اواخر تابستون . البته این چن سال اخیر کمترشده
علتش هم بر میگرده به دوران مدرسه رفتنم و اینکه باز باید مصافت خونه و مدرسه رو طی کنم و نگاه افراد جور واجور رو تحمل کنم. حالا بگذریم از داخل مدرسه که باید چن تا مشکلو باید حل میکردم .
اما بازم دلم می خواد بر گردم عقب و دوباره برم پشت اون نیمکتا / تو اون حیاط بزرگ / دوباره اون معلمای مهربون رو ببینم / دلم لک زده یه بار دیگه اقای مرشدی مدیر مدرسمون رو ببینم... بیچاره موقع امتحانات اخر سال منو که پامو عمل کرده بودم و تو گچ بود رو با ماشین میاورد مدرسه و برمیگردوند... همیشه سفارش منو و پاهای ضعیفمو به معلما میکرد ...... آره دلم میخواست برگردم به ..................
برای مشاهده تصاویر ابتدا باید عضو شوید عضويت / ورود
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… ولی پدر … یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند ، گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم من را نخوردند ، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواخنتند و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند . . .